زنگوله

‏میگویند آقامحمدخان قاجار که ازساعت ۴ صبح تا طلوع آفتاب نماز میخواند، علاقه زیادی به شکار روباه داشت...
تمام روز را درپی یک روباه با اسبش می تاخت تا زمانیکه حیوان از فرط خستگی نقش برزمین شود، بعد روباه را میگرفت و بر گردنش زنگوله ای میبست و درنهایت رهایش میکرد....

‏تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است، روباه مسافت زیادی را دویده و وحشت کرده ولی حداقل هنوز زنده و سالم است و هم دُمش را دارد، هم سرش را و هم پوستش را نکنده اند،فقط  میماند آن زنگوله...

از اینجای داستان مصیبت روباه شروع میشود... هرجا که میرود یک زنگوله بر گردنش صدا میکند....

‏دیگر نمیتواند شکار کند چون مرغ و خروس ها با شنیدن صدای زنگوله فرار میکنند. صدای زنگوله جفتش را هم میترساند و فراری میدهد،
از همه اینها بدتر صدای زنگوله خودش را هم پریشان و عصبی و آرامشش را مختل میکند، روباه بیچاره درنهایت، گرسنه و تنها در گوشه ای میمیرد...

‏متاسفانه این همان بلائیست که بر سر خیلی از ما آمده است 

در بُرهه ای از تاریخ اسیر شده ایم و زنگوله ای از خرافات، توهمات و باورها و عقاید غلط برگردمان آویزان.

قرنهاست که این زنگوله با بسیاری از ماست و متاسفانه هرجا که میرویم آنرا با خود میبریم...

کلاسهای هفته اینده

برای کلاسهای هفته چهارم حتما بصورت حداکثری حضور پیدا بفرمایید.

نادر و پیرجنگجو

پیر مرد جنگجوی در دوران نادر شاه بود

نادر ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﺷﺮﻑ ﻭ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﻓﻐﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، مگر ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻯ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ گفت :

ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻯ!

نامه اِنگِلس به کارل مارکس درباره اهمیت زبان و ادبیّات فارسی

📖 نامه اِنگِلس به کارل مارکس درباره اهمیت زبان و ادبیّات فارسی

 

«منچستر، شامگاهِ ۶ ژوئن [ِ۱۸۵۳ - ۱۶ خردادِ ۱۲۳۲]

مارکسِ گرامی

چند هفته‌ای‌ست که در پهنه‌ی ادبیات و هنر مشرق زمین غرق شده‌ام. از فرصت استفاده کرده و به آموختن زبان فارسی پرداخته‌ام. آنچه تاکنون مانع شده است تا به آموختن زبان عربی بپردازم، دشواری و وسعت ریشه های آن است

 

برعکس، زبان فارسی، زبانی است بسیار آسان و راحت. اگر نوشتار آن با الفبای عربی نبود که همیشه پنج، شش حرف تقریباً یک صدا تلفظ می‌شوند و ِاعراب نیز روی کلمه‌ها گذاشته نمی‌شود که دشواری‌هایی در خواندن و نوشتن به وجود می‌آورد اگر این نبود بسرعت فارسی را فرا می گرفتم

 

این هم به دلیل لجبازی با آقای «پیپر» (۱) اگر او خیلی مایل است که با من به رقابت برخیزد، این گوی و این میدان. زمانی را که برای فراگیری ساختار زبان فارسی درنظر گرفته‌ام سه هفته است، حال اگر آقای پیپر توانست در دو ماه این زبان را بهتر از من یاد بگیرد اذعان می‌کنم که او در زمینه‌ی فراگیری زبان از من به مراتب بهتر است.

 

برای آقای «وایتلینگ» (۲) بسیار متأسفم که فارسی نمی‌داند زیرا اگر آشنایی با این زبان داشت می‌توانست آن زبان جهانی را که در آرزو داشته، بیابد 

 

در ضمن، حافظ پیر خراباتی را به زبان اصلی خواندن، لذتی دارد که مپرس.

 

اما «سر ویلیام جونز» (۳) با عشق وافری کلمات زشت و رکیک را در اشعار حافظ به کار برده است و همان اراجیف را به عنوان مثال و شاهد در کتاب«poesis asiaticae commentaras» نقل کرده و به شعر یونانی درآورده است.

 

جالب اینجاست که او ترجمه همان کتابش را به زبان لاتین، ماورا وقاحت و پر از سخنان زشت و رکیک خوانده و رعایت نکردن عفت کلام دانسته.

 

بدون شک دومین جلد از مجموعه آثار جونز در مورد اشعار عاشقانه برای تو بسیار سرگرم‌کننده خواهد بود. اما بخش ادبیات فارسی آن به لعنت ابلیس هم نمی‌ارزد. (۴)

 

… در عوض، نثر فارسی کُشنده است. به عنوان مثال روضه‌الصفا (۵) توسط جناب میرخواند که حماسه فارسی را با زبانی متکلف اما بی‌معنا عرضه می‌کند. او درباره اسکندر کبیر (۶) می‌گوید که "نام اسکندر در زبان یونانی، اخشیدروس است (چنانچه لغت اسکندر خود نمونه تغییر یافته الکساندروس است)؛ که معنایش همان فیلسوف است که این لغت از فیلا، عشق و سوفا مشتق می‌شود". بنابراین "اسکندر" هم معنی است با "محب حکمت" (۷). درباره پادشاهی که از سلطنت دست کشید نیز می گوید: "او مضراب عزیمت را بر طبل رحلت کوفت"(۸). مانند بابا ویلیش (۹) که هر چه بیشتر خود را عمیقا وارد نبرد ادبی می‌کند گرفتارش می‌شود. ویلیش به سرنوشت افراسیاب شاه تورانی نیز دچار خواهد شد، هنگامی که سپاهش او را تنها گذاشتند و میرخواند درباره او می‌نویسد: "ناخن وحشت به دندان حسرت گزیدن گرفت و از انگشتان خجلت، خون ندامت جاری ساخت". (۱۰)

🔹

پی‌نوشت ها:

۱. ویلهلم پیپر: از دوستان مارکس.

۲. ویلهلم واتلینگ: کمونیست و از دوستان مارکس که به دنبال یک زبان جهانی بود و برای این منظور زبان آلمانی را پیشنهاد داد اما به شرطی که مفعول بی واسطه و باواسطه از دستور زبان آن حذف شود.

۳. سر ویلیام جونز: اولین مترجم دیوان حافظ به انگلیسی.

۴. به دلیل ترجمه نامناسب جونز.

۵. روضه الصفا، کتابی تاریخی، نوشته‌ محمدبن خاوند شاه (میرخواند) در قرن نهم هجری.

۶. Alexander the great

۷. متنِ روضه الصفا، ج اول، چ ۱۳۳۸ ص ۶۴۰ در این مورد: «نام اسکندر بلغت یونانی اخشیدروس است یعنی فیلسوف و این لفظ مخفف فیلاسوفاست و یونانیان محب را فیلا گویند و حکمت را سوفا نامند و برین تقدیر معنی فیلسوف، محب حکمت باشد»

 

۹. اشاره به آگوست ویلیش (۱۸۷۰-۱۸۱۰) یکی از افسران پروس که نخست به اتحادیه‌ کمونیست‌ها پیوست و سپس راه سکتاریسم ماجراجویانه را درپیش گرفت و از این اتحادیه انشعاب کرد.

 

🔗 متن کامل نامه به زبان انگلیسی:

http://marxists.catbull.com/archive/marx/works/1853/letters/53_06_06.htm

 

#یک_حرف_از_هزاران

کلاسهای هفته اول بعد از تعطیلات

سلام

این هفته کلن استقبال از کلاسها نشد. همه کنسل شدند.

 من کلاس صبح ۵شنبه رو میام ولی اگر کسی نبود بقیه کلاسها رو نمیمونم و کنسل میکنم. هفته آینده حتما بیایین کلاس تشکیل میشوند.

افراط و تفریط

 

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.

‏پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛
از گنجینه پادشاه دزدی شده!

‏در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد.مرد  پرسید او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت بخدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت؛ 

‏شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟
مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»
 

پدیده سواد مصنوعی و الگوی جدید نادانی

روزانه فقط در تلگرام بیش از ۳ میلیون مطلب منتشر می شود. جالب است بدانید در ساعت ۴ صبح که میزان مطالب منتشر شده به کمترین مقدار خود می رسد نیز ۲۵ هزار مطلب نشر می یابد. این میزان تولید محتوا در شبکه های مختلف اجتماعی در طول تاریخ بی نظیر و فوق العاده است و منجر به پدیده جالبی شده: «همه ما» راجع به «همه چیز» می دانیم اما با ويژگی هایی خاص. 

 

 کارل تارو ژورنالیست معروف ژاپنی می گوید: هر وقت هر کسی از هر چیزی سخن می‌گوید ما وانمود می کنیم که دربارۀ آن می‌دانیم. همکارانمان دربارۀ فیلم، کتاب، قیمت ارز، حمله نظامی آمریکا صحبت می‌کنند سرمان را بالا و پایین می بریم یعنی من هم دربارۀ آن می دانم. 

 

 این در صورتی است که آن ها دربارۀ آن موضوع فقط نظرات کس دیگری را در یک شبکه اجتماعی خوانده اند و آن را بازگو می کنند همان گونه که ما نیز چنین می کنیم. ما به شکلی خطرناک به نوعی *کپی برداری* از دانایی نزدیک می‌شویم، که در واقع الگوی جدید *نادانی* است. ما با *سواد مصنوعی* روبرو هستیم. 

 

 تحلیل و تجویز راهبردی:

 

رسانه ها باعث شده اند به سرعت برق در معرض اخبار و به سرعت باد در معرض تحلیل اخبار قرار بگیریم. محیط اطراف ما پر است از اخبار مغشوش، اعداد و ارقام گول زننده و حرف های جهت‌دار. سه مساله این موضوع را تشدید می کند:

 

۱. حجم بالای اخبار و تحلیل ها. اطلاعات بیشتر یعنی فرصت کمتر برای بررسی دقیق تر آن ها.

 

۲. سبک زندگی شتابان: زندگی امروزی نسبت به 200 سال پیش بسیار چگال تر شده است. یعنی میزان رخدادهای کاری و ارتباطاتی در واحد زمان بیشتر شده است.

 

۳. سواد مصنوعی: نظرات ما از پرسه‌زدن در شبکه‌های اجتماعی سرچشمه می‌گیرند، نه مطالعۀ کتاب‌ها! *این کپی برداری از دانایی، در واقع الگوی جدید نادانی است.*

 

 به همین خاطر است که اخبار درست، غلط، شایعه و حقیقت در فضای مجازی تقریبا هم ارزش‌اند. چرا؟ چون ما فرصت نمی کنیم که درستی آن چه را که دریافت می کنیم، بررسی کنیم. بلافاصله آن را می خوانیم و احتمالا آن را برای دیگران فوروارد (ارسال) می کنیم و در گفتگوهای خانوادگی یا دوستانه یا کاری مان از آن اطلاعات استفاده می کنیم که نشان دهیم از زمانه عقب نیستیم. 

 

*چه می توان کرد؟*

 

۱. تعلیق قضاوت. نه باور کنید و نه رد کنید. زمانی که استدلال به نفع یا علیه آن گفته یا نوشته ندارید نه ردش کنید و نه تأیید، قضاوت خود را معلق کنید تا زمان دریافت اطلاعات کافی برای قضاوت.

 

۲. در حالت *غیر طبیعی* قضاوت نکنید. مطالعات نشان داده اند زمانی که افراد از آرامش فکری بیشتری برخوردارند، کیفیت قضاوت های حرفه ای شان افزایش می یابد. بنابراین زمانی که شتاب زده، هیجانی، خسته و پریشان هستیم، کیفیت قضاوت های ما افت می کند و قضاوتی که در زمان شتاب زدگی می کنیم به اندازه قضاوت یک فرد مست [غیر عادی]، غیرقابل اتکاست.

 

۳. به ساختارهای مشکوک، حساس باشید. جملاتی که با فعل مجهول و بدون فاعل ساخته شده‌اند مانند «گفته می‌شود» یا «شنیده‌ها حاکی از آن است که» و «یا بر اساس اخبار منتشر شده» روشی برای پیچاندن شما هستند. در این ساختارها خبر وجود دارد. اما منبع خبر وجود ندارد.

 

۴. برای هر چه می خوانید یا می شنوید از خودتان بپرسید:

 

 الف) آیا از منبع خبر/گزارش مطمئن هستم؟

 

 ب) آیا شواهد تاییدکننده یا استدلال های قانع کننده آورده شده یا اینکه یک حرف به زبان های مختلف تکرار شده؟

 

 ج) آیا بین مقدمه و اطلاعات ارایه شده و نتایج رابطه منطقی وجود دارد؟

 

 د) آیا تمام واقعیت بیان شده یا بخشی از واقعیت؟

 

۵. از چرا و کلمات هم خانواده استفاده کنید. آدم های دقیق دائم می پرسند چرا؟ چرا کاندیدای ریاست جمهوری شما بهتر است؟ چه چیز باعث می شود که فکر کنید قیمت ارز بالا می رود؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟

 

۶. در فلسفه منطق، فصلی وجود دارد به نام مغالطات. برای تقویت تفکر سنجش گرانه (انتقادی) بخش مغالطات را بخوانید تا با بیش از ۷۰ نوع مغالطه (=دامگاه اشتباه ذهنی) آشنا شوید.

 

۷. حضور در شبکه های اجتماعی مفید است. جریان آزاد اطلاعات در آن بسیار جذاب، مفید و غنیمت است. اما فراموش نکنیم که آن ها نمی توانند جایگزین کتاب و تفکر عمیق شوند.

داستان ننه نخودی

داستان

بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم!

و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننه‌نخودی" بود. 

ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود. 

می‌گفتند جوان که بود شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته.

پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته ؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش.

زمستان و تابستان آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت.

ننه ، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت.

توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه‌ی ننه‌نخودی" بود. 

ننه با خانه‌ی ما ندار بود. 

درِ خانه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو ، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او.

با بابا رفیق بود! 

برایش شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک "پسرم" می‌گفت. 

یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم ؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو. 

بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود ، جیغ زد و گریه کرد. 

ننه به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.

بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. 

بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: 

"ننه! از این به‌بعد در بزن!"

ننه، مکث کرد. 

به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت. 

و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد. 

کاسه‌ی ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.

یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه‌ی ننه. 

در را باز کرد.

به بابا نگاه کرد. 

گفت: "دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!"

قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود.

 

او توی خانه‌ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر". 

 

یک در ، یک درِ آهنی ناقابل ، یک در نزدن و حرف پدر

ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!

 

ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد. 

توی تشییع‌جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. 

یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه،... چقدر آثاربه همراه دارد.... 

کاسه یخ ؛ انگار بهانه ی عشق و مهربانی بود ..

خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی ؟

هزار بار 

برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد ! 

حواسمون به یکدیگر باشد،در پیچ و خم این روزگار ،یکدیگر را فراموش نکنیم و محبت و مهربانی را به بوته فراموشی نسپاریم.نگذاریم گل محبت،در پشت درب نامهربانی پژمرده شود. 

 

🌹🙏

سلام

پیام زیر برای اساتید ارسال شده است:

 

با سلام و ضمن تبریک سال نو و فرارسیدن ماه مبارک رمضان خدمت همکاران گرامی 
 همانطور که مستحضر می باشید طبق تصمیم دانشگاه، از 14 فروردین کلیه کلاسهای دانشجویان در تمامی مقاطع تحصیلی به صورت حضوری برگزار می گردد. ضمناً محل برگزاری کلاسهای کارشناسی ارشد و دکتری نیز علوم تحقیقات سابق (سه راه فرودگاه) می باشد. البته کلاسهای دانشجویان عراقی همچنان به صورت مجازی برگزار خواهد شد.
 با تشکر

سفسطه

‏شاگرددان از استاد پرسیدند: سفسطه چیست؟

استاد: گوش کنید تا مثالی بزنم.
 دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه

‏استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟

حالا پسرها... می گویند: تمیزه!

استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید: خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه

‏!

استاد گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

استاد این بار توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

‏شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.

استاد در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی سفسطه! 
خاصیت سفسطه بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!

عقاب

"انسان بزرگ همانند عقاب است.
هر چه بلندتر به پرواز درآید کمتر به چشم می‌آید و مجازات این اوج گرفتن تنهایی عمیقی است"

سیب و سکه

روزی حاکمی در قصرخود نشسته بود
که از بیرون قصر صدای سیب فروشی را شنید که فریاد میزد: 
 “سیب بخرید! سیب خوشمزه دارم 
حاکم بیرون را نگاه کرد و دید که مرد دهاتی، محصول باغش را  بار الاغی نموده و روانه‌ بازار است
حاکم میل و هوس سیب کرد
و به وزیر دربارش گفت:
۵ سکه طلا از خزانه بردار
و برایم سیب بیار!
 - وزیر ۵ سکه را از خزانه برداشت
و به دستیارش گفت: 
-این ۴ سکه طلا را بگیر و سیب بخر!
دستیار وزیر فرمانده
قصر را صدا زد و گفت:
-این ۳ سکه طلا را بگیر و سیب بخر!
فرمانده قصر افسر
دروازه قصر را صدا زد و گفت: 
-این ۲ سکه طلا را بگیر و سیب بخر!
افسر عسکر را صدا کرد و گفت عسکر :
این ۱ سکه طلا را بگیر و سیب بخر!
عسکر دنبال مرد دست فروش رفته
و یقه اش را گرفت و گفت:
های مرد دهاتی! چرا اینقدر سر وصدا میکنی؟ خبر نداری که اینجا قصر حاکم  است و با صدای گوش خراشت خواب جناب حاکم را آشفته کرده ای.اکنون به من دستور داه تا تو را زندانی کنم
مرد باغدار به پاهای عسکر قصر افتاد
و گفت: 
اشتباه کردم قربان!!!
این بار الاغ حاصل‌ یک سال زحمت من است، این را بگیر، ولی از خیر زندانی کردن من بگذر
عسکر نصف بار سیب را
برای خودش برداشت 
و نصف ديگر را برای افسر برده و گفت:
-این هم این سیب ها با ۱ سکه طلا. 
افسر نیمی از ان سیب‌ها را به فرمانده قصر داده، گفت:
 این سیب ها به قیمت ۲ سکه طلا! 
فرمانده نیمی از سیب‌ها  را برای خود برداشت و نیمی را به دستیار وزیر داد و گفت: 
-این سیب ها به قیمت ۳ سکه طلا! 
دستیار وزیر، نیمی از سیب ها را برداشت و نزد وزیر رفته و گفت: 
-این سیب ها به قیمت ۴ سکه طلا!
 وزیر نیمی از سیب ها را برای خود برداشت و بدین ترتیب تنها پنج عدد سیب ماند و نزد حاکم رفت و گفت:
- این هم ۵ عدد سیب به ارزش ۵ سکه طلا!

حاکم پیش خود فکر کرده و پنداشت که  مردم واقعا در قلمرو تحت حاکمیت او پولدار و مرفه هستند. که کشاورزش پنج   عدد سیب را به پنج سکه طلا می فروشد هر سیب یک سکه طلا
و مردم هم یک عدد سیب را به یک سکه طلا میخرند!
پس ثروتمندند درنتیجه بهتر است مالياتها را افزايش دهم و خزانه قصر راپرتر سازم. 
در نتيجه مردم فقیر تر شدند و
شریکان حلقه فساد قصر سرمایه دارتر

تکست خنده دار

توی اینترنت این ‏تکست سمی رو خوندم گفتم شما هم بخندید

 

نوشته بود که:
چگونه فراموشت کنم وقتی در همه خیابان‌ها زباله ریخته؟

کینه

ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
به روی آب جای قطره ی باران نمی ماند